برد ِ دست و دستبرد
به بهانه ی ِ ...
نوشتن شعر تولدی دیگر از خودم به جای ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ
با تغییراتی در درون خود این شعر ِ فروغ برایم مثل گذشته لذت بخش بوده. اگر چه دوستانی در این شهر(ده - دشت )که من ظاهرن در ان زندگی می کنم هستند که با این کار امپرشون بالا رفته وکاملن احمقانه با قضییه برخورد کرده اند.شهری که شعر نخواندن دران برایم مایه ارامش است...
دست بردن درهر چیزی برای ام (آیا من یک انسانم؟) لذت بخش است .
علاوه براین من اگر در چیزی دست نبرم می میرم.این دست بردن گاهی
ساده ودم دستی از تغییرهایی در کفش یا پیراهنی که تازه
خریده ام شروع می شود تا تا مسایلی که در ذهنم وذهن اجتماعم
هست.همان گونه که اجتماع - سیاست اقتصاد و...در روحیه وجسم
من به طور طبیعی وگاهی به طور ازمایشی(و برای من مرگبار) دست
می برد .کسی که نمی تواند دست ببرد در چیزی به راحتی به سوی
جاده ی دستبرد قدم بر می دارد.چه بخواهد وچه نخواهداو شروع
می کند به دستبرد زدن .گاهی مخفیانه وگاهی آشکار....
چون شعر همراهم نیست فقط سه سطر ابتدایی اش را می نویسم .
(هیچ کلمه ای به این شعر نه اضافه شده ونه از آن کم شده.
همان کلمات در شعر فروغ جابه جا می شوند یا به گونه ای دیگر خوانده می شوند)
وآن منم
مردی سرد
در آغاز فصلی تنها
....
