زن بشقاب را هل داد جلوي مرد . مرد دست كرد چنگال را برداشت.
زن گفت : امشب هي چي نداريم.اين شب س ِ سِوم مه .
مرد گفت : اره امشب هم گرس نه مي خوابي م.
زن گفت : يه فك ري تو كل لمه.
مرد گفت :هميشه يه فكر تو كل لت بوده ...هيچ وخت ك َ له اي تو فركت نه بوده.
زن خواست بخندد اما آرواره هايش تكان نخورد.
مرد سينه حيز رفت توي آشپزخانه.
زن گفت : نه اوون يككي.
مرد گفت : آره ، اين كارد به تره ، آرره اين ....
زن گفت : مال من من ديگه كوچيك شده مم ... كنه سي سيرت نك ُ نه.
مرد گفت : ع زيزم مال تو هم يشه بزرگ بو بو بوده.
زن ران هايش را باز ِ باز كرد .
مرد خزيد لاي اين ران ها.
زن كمي كو ن اش را هل داد جلو.
مرد بريد وگذاشت توي بشقاب .
زن كارد را از دست مرد گرفت.
مرد چشمانش را بست.
زن بريد و گذاشت توي بشقاب.
مرد ماهر بود .
زن ماهر بود.
مرد گفت : هميشه يه فرك تو كللَت بوده.
زن گفت : ديگ ِ ه بخو ريم.
مرد خنديد .
زن خنديد .
هر دو خنديدند .
28/6/85 د. د. ت - خدامراد فروهر